یک مشکل ، یک راه حل
۱۱ خرداد ۱۴۰۵
کنت واپنیک
بخشی از تفسیر دکتر واپنیک از درس ۷۹ : «باشد تا من مشکل را تشخیص دهم تا بتواند حل شود» در کتاب «سفری در ژرفای کتاب کار دورهای در معجزات »
چه کسی میتواند ببیند که یک مشکل حل شده است اگر فکر کند که مشکل چیز دیگری است؟حتی اگر پاسخ به او داده شود، نمیتواند ربط آن را بیابد.
همه ما همعقیدهایم که پاسخ به ما داده شده است—یعنی روحالقدس، عیسی، یا کتاب "دورهای در معجزات".اما ما ارتباط و کارایی این پاسخ را درک نمیکنیم، زیرا تصور میکنیم که این پاسخ به "جسم و تن" مربوط میشود—یعنی قرار است از طریق بخشیدن دیگران، ما را شادتر، سالمتر و ثروتمندتر کند و این رؤیا (زندگی مادی) را بهبود ببخشد.بنابراین ما ارتباط مستقیم این کتاب (دوره) با مسائل خود را درک نمیکنیم.علاوهبر این، ما هنوز کاملاً نپذیرفتهایم که واجد یک ذهن هستیم—در واقع، ما فقط یک ذهن داریم—و جسم صرفاً بازتاب و فرافکنی (پروجکشن) آن است، و بنابراین هرگز نمیتواند مسئله اصلی و واقعی باشد.
دلیل اینکه کتاب "دورهای در معجزات" اغلب به نظر میرسد کارگر نمیافتد، این است که شاگردانش آن را بیارتباط [به مسائل واقعی خود] جلوه میدهند.آنها از این کتاب برای هدفی که عیسی آن را عطا کرده است استفاده نمیکنند؛ هدفی که عبارت است از بازگرداندن مسئله به ذهن، تا به ما کمک کند بفهمیم چرا اینقدر سرسختانه اصرار داریم که پاسخی را که از قبل در درون ما حضور دارد، نپذیریم.آن سطور را به یاد بیاورید که در آنها عیسی از هلن میخواهد به یاد داشته باشد که هدفِ این دوره که به او دیکته میکرد، بازگرداندن این آگاهی به او بود که ذهنش قدرت انتخاب "ایگو" را داشته است، تا اکنون بتواند "روحالقدس" را انتخاب کند :
اگر من میان پندارهای تو و نتیجههای آنها مداخله میکردم، در قانون اساسی علت و معلول دست میبردم؛ یعنی بنیادینترین قانونی که وجود دارد.اگر من قدرت تفکر خودت را کمارزش میشمردم، به سختی میتوانستم تو را یاری دهم.این در ضدیت مستقیم با قصد این دوره خواهد بود.بسیار مفیدتر است که به تو یادآوری کنم که از پندارهایت با دقت کافی محافظت نمیکنی.
دلیل اینکه ما دوباره تلاش میکنیم قدرت تفکر خود را دستکم بگیریم و آن را ناچیز جلوه دهیم، این است که نمیخواهیم فردیت یا "خاص بودن" خود را رها کنیم.شاید بتوانیم بپذیریم که جسم نیستیم، اما حاضر نیستیم این واقعیت را رها کنیم که واجد یک شخصیت خاص هستیم.
بنابراین، به عنوان مثال، ممکن است فکر کنیم که اگر بمیریم هم باکی نیست، چون شخصیتی وجود دارد که باقی میماند و جان سالم به در میبرد.ما نمیخواهیم "خاصبودنِ" خود را رها کنیم، چرا که این ویژگی، وجود ما را به عنوان یک "فرد" تأیید و احراز میکند.زادگاه و موطن این "خود" (خویشتنِ ساختگی)، در ذهن است؛ همان ذهنی که اکنون دسترسی به آن بر اساس فرامین بیرحمانهٔ استراتژیِ "بیذهنی" (غافلسازیِ) ایگو ممنوع شده است.
به طور خلاصه، تا زمانی که به حرف ایگو گوش بسپاریم، کتاب "دورهای در معجزات" هرگز اثربخش نخواهد بود، چون هیچوقت ارتباط و ضرورتش را درک نخواهیم کرد.ما گمان خواهیم کرد که هدف این کتاب، حل کردن مسئله ای در خارج از ذهنمان است.با این حال، تمام کاری که ما انجام میدهیم تلاش برای حل یک مسئلهٔ واهی و غیرواقعی است؛ به این صورت که پاسخِ (بخشش )را برمیداریم اما آن را برای مسئلهای اشتباه به کار میبندیم.پاسخ در ذهن ما باقی میماند، و از این رو عیسی و دورهاش به ما کمک میکنند تا به همان جایگاهِ اصلاح بازگردیم: موطنِ درستاندیشیِ روحالقدس
این موقعیت تو در حال حاضر است.پاسخ را داری، اما هنوز مطمئن نیستی که مشکل چیست.
